...این یه احساس فوق العادست
unknown-68.mihanblog.com
عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده،خاکستر پرپر شده ،همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی،به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؛ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد،نگم خواب ندارد قلمم گوشه دفتر ،غزل ناب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد،همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره دلداده ی دل سوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...
(سید حمید رضا برقعی)

دل مرده ام قبول...
ای مسیح من!
یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...
العجل

و
باز هم شب آرزوهاست...
برایتان بهترین ها را آرزو می کنم از حضرت دوست
شما هم اگر لایق دانستید مرا هم...

گفتی غزل بگو!چه بگویم؟مجال کو؟
شیرین من ،برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ،ولی
گیرم هوای پر زدنم هست،بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟
زنده یاد قیصر امین پور

سلام و عذر خواهی به خاطر اینکه این چند وقت خیلی دیر به دیر وبلاگم رو آپ کردم درگیر پایان نامه ام هستم اما اگه خدا بخواد فردا قراره ببرمش برای چاپ و جلد زدن و انشاالله که استادم هم یه نمره خوب بهم بده و دوره کارشناسی رو تموم کنم خلاصه ببخشید سعی می کنم از آخر این هفته که سرم خلوت تر شد حتما مطالب بیشتری توی وبلاگم بذارم.
یاعلی
فال
فال..
فال...
دیگز به فال اعتقاد ندارم...
به خوب آمدن یا بد آمدنش
تمام اعتقادم به توست...
تو...
فال
چه فرقی می کند که چه باشد؟
وقتی تو نخواهی تمامش برایم بد است
بهترین هایم زمانیست که تو کنارم باشی
با من باشی...
بامن...
خنده ات نمی گیرد؟؟
من دیوانه ای که روزگاری....بماند!
حالا عاقل شده ام
چندیست
از تو می گویم
از تو می خواهم
باورت می شود؟؟
می خواهم با تو باشم دستان سردم را می گیری؟؟!!
(ع.ب)

یادم آمد که شبی بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهایی سپس آن قدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی،دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی!چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا !پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در من شاعر من بی تاب تر از مرغ مهاجر،به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه ی فرهاد صدا زد:نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخسته ی مجنون شده را نیز به شیرین غزل های خداوند به معشوق دو عالم برسان.باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست و رها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از ان عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خدایی ست.
چشم واکردم و خود را وسط صحن و سرا ،عرش خدا،کرب و بلا،مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم،نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم و نوشتم ،فقط ای اشک امانم بده تا سجده شکری بگذارم که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پرده در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه ی معشوق،خدایا!تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و تماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش ،غم و غصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.
(سید حمید رضا برقعی)

چه احترام غریبی دارد این خواب،این خاطره ،
این همه دیده که دریا...
تمام این سالها همیشه کسی از من سراغ تو را می گرفت
تو نشانی من بودی و من نشانی تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام.
راه دور تهران آیا
همیشه از ترانه و آواز ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم...
(سید علی صالحی)

مادر صفا و صمیمیت و صداقت گلاب گلبرگ های وجود توست.عشق و ایمان در پیشانی بلند تو موج می زند .چشمانت چلچراغ محبت است.چشمه های مهربانی از چشمهای تو سرچشمه گرفته است.لب هایت پیام آور شادترین لبخند ها و نگاه مهر آشنایت زلال دلنوازترین عاطفه هاست.قلب تو رود همیشه جاری عشق است از سایه مهربان دست هایت گل مهر می رویند نسیم چهره بر گامهای تو می ساید .روزت مبارک مادرمهربانم.
***میلاد حضرت زهرا و روز مادر مبارک...***

لطفا برای شادی روح مادران از دست رفته هم یه صلوات بفرستید.ممنون.
دریا که صدا می زندم -وقت کار نیست
دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست
پرمی کشم به جانب هم بغض هرشبم
آئینه ای که هیچ زمانش غبار نیست
دریا و من چقدر شبیهیم-اگرچه باز
من سخت بی قرارم -و او بیقرار نیست...
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست...
امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش -ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست...!!!
(محمد علی بهمنی)

کاش خدا منو ببینه
ببینه چه گیج و خستم...
دستمو محکم بگیره
بگه که نترس من هستم...
کاش خدا بگه تو گوشم
که نترس از این زمونه
این زمونه ای که خیلی با دلم نامهربونه...

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...برای همیشه!
چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت ...
با عشق !

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.
سید حمیدرضا برقعی
رو به تو سجده می كنم دری به كعبه باز نیست
بس كه طواف كردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می كشی از این رهاترم كنی
زخم نمی زنی به من كه مبتلاترم كنی
از همه توبه می كنم بلكه تو باورم كنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه كوك شد
تمام پرسه های من كنار تو سلوك شد
عذاب می كشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شكنجه گر تویی شكنجه اشتباه نیست
قلب من از صدای تو چه عاشقانه كوك شد
تمام پرسه های من كنار تو سلوك شد
عذاب می كشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شكنجه گر تویی شكنجه اشتباه نیست
(روزبه بمانی)

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم اما نشانم نده
مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد...
(منبع وبلاگ گیله مرد)

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم...
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ،تو را دوست دارم
نه خطی!نه خالی!نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم ،تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم ،تو را دوست دارم....
زنده یاد قیصر امین پور

با روضه حسین نفس تازه می کنم
وقتی هوای شهر نفس گیر می شود...

منبع وبلاگ خاطرات مدرسه و معلمی
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم"دوست دارمت"
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم...
منبع:وبلاگ گیله مرد

من تنها نیستم
تا مادامی که پشتم به همراهی تو گرم است
تا هنگامی که سایه ات را بر سرم احساس می کنم،
آه...چه احساس لطیفی!!!
باش
کنارم باش...!!!
هوایم را داشته باش تا بی هوا نشوم
نروم!!!
هوایم را که داشته باشی می ایستم
سر خم نمی کنم
می مانم
نمی روم...
هیچ کجا نمی روم!!!
(ع.ب)

آسمان رعدی زد،ابرها غریدند
قطرات باران،نم نمک باریدند
بوی آب و کاهگل
تق تق شیروانی...
ناله ناودانی!
توی کوچه پیچید...
کاشکی دلها نیز چون هوای کوچه
پس از این باریدن
بوی پاکی می داد...
در این بارون خیال انگیز بهاری که می شه زیر اون خیس شد و نیازها رو از خدای مهربون خواست منو بی نسیب نذارید دوستان که سخت محتاجم...هوای دلتون بهاری.
ببین دستانم خالیست...
خالی خالی...
به سوی آسمانت دست بلند کرده ام
به امید عطایت دست بلند کرده ام
من تنها
در میان مردمان نقاب زده !
مردم سرد...
مردمی که دستان هیچکدمشان دستان یخ زده ام را
گرم نمی کند...
اینها گرمای دستانشان تظاهر است
از درون یخ زده اند
دورویی از روی نقابهایشان پیداست
به سوی آسمانت دست بلند کرده ام
چون دل ساده ام
بدون همدستی با دستان تو
توان ماندن در بین این مردم را ندارد
می شکند،خرد می شود...
شریک لحظه های بی کسی ام
دستانم را بگیر
که سخت تنهایم...
(ع.ب)

ساده می گویم
از سادگی هایم می گویم
از سادگی هایی که طعم تلخ دورنگی را چشیده
و فهمیده که چقدر ساده بودن خوب است
زیباست ...
در این دورنگی دنیا
تازگی ها هرکس از کنار دل ساده ام رد می شود
گوشه ای از دورنگی یا چند رنگی اش را به رخم می کشد!!!
و من...
دل ساده ام می شکند ،اشکانم سرازیر می شود
و قلب زخم خورده ام درد می گیرد
ولی باز با خدای خود می گویم:
خدای من
مهربانم...
من عاشق این سادگی ام
و از دورنگی بی زار
به مهربانیت قسمت می دهم
هیچ وقت این سادگی را از من نگیر
هیچ وقت...
(ع.ب)

تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکاشم
چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم...
تازه فهمیدم بجز تو حرف هیچکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خسته ام از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم...!!!

چه غریبانه پرپرت کردند
چه ظالمانه حقت را پایمال کردند
چه بیرحمانه غنچه ات را...
هنوز هم دل شیعه داغدار توست مادر...
و انتظار می کشد
انتظار آمدن منتقمت را...
(ع.ب)

بهار،
بهار...
بهار.......
عاشقانه این فصل را دوست دارم
شکوفه هایش را
سرسبزی اش را
باران خیال انگیزش را...
این فصل مرا یاد رستاخیز می اندازد
چیزی که این روزها فراموش شده است...
(ع.ب)

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی نان و نوازشی حتی
تنهابا کوله ای کهنه و کتابی کال
...
نیامده ام که بمانم
تنها به اندازه نم باره ای کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده...
باور نمی کنی؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی؟؟؟
(یغما گلروئی)

بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره من بود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه آخر سال
باران بیاید...
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه کوتاهمان
پر از عبور
چتر و چلچراغ چلچله بود
(یغما گلروئی)

رسیدن به حال و هوای عید و دوری از شهر تو
دوری از عشق دوری از تو...
اما این فاصله ها نشان جدایی من و تو نیست
من تازه تو را پیدا کرده ام
تو در اوج غریبی دست مرا گرفتی
مرا روانه حرمت کردی
چگونه از تو دور باشم
قلبم را پیش حرمت جا گذاشته ام
دل من تنها حالا مطمئمن تر از قبل و امیدوارانه تر به آینده می اندیشد
به آینده ای روشن که حضور تو را در تک تک دقایقش حس کنم
وبه راستی که این حس ،احساسی فوق العاده است
دیدن حرمت باران اشک باریدن کنار بارگاه پسرت
با خدا صحبت کردن کنار ایوان طلای حرم پدرت
و دل را به خدا سپردن کنار حریم سردارت
به راستی که اینها احساساتی فوق العاده هستند و نه هیچ چیز دیگر...
(ع.ب)

چه تقدیر تلخی
جا ماندن از همسفران
آن هم همسفران شاه راه بهشت
برای خودش یک نوع تبعید است
اگر نگوییم بدترین تبعید...
دوری از بهشت و ماندن روی زمین
و یکرنگ ماندن
در میان مردمان هزار رنگ ،هزار...
سخت امتحانیست
سخت...
امتحانی که این روزها کمتر کسانی را می بینم که بر سر عهدش پایبند باشند
و فردوس را به زمین نفروخته باشند...
(ع.ب)

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکس نیست
که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدارکند...

| Design By : RoozGozar.com |

